همه حرفهای من |
به دستهاي او نگاه ميكنم
كه ميتواند از زمين
هزار ريشه گياه هرزه را بر آورد
و ميتواند از فضا
هزارها ستاره را به زير پا در آورد
به دستهاي خود نگاه ميكنم
كه از سپيده تا غروب
هزار كاغذ سپيد را سياه ميكند
هزار لحظه عزيز را تباه ميكند
مرا فريب ميدهد
تو را فريب ميدهد،
گناه ميكند
چرا سپيد را سياه ميكنند؟
چرا گناه ميكند؟!
در دو چشمش نگاه ميخنديد
بر رخش نور ماه ميخنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله اي بي پناه ميخنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه اي روي سايه اي خم شد
در نهانگاه راز پرور شب
نفسي روي گونه اي لغزيد
بو سه اي شعله زد ميان دو لب

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|