همه حرفهای من |
باز کن از سر گیسویم بند
پند بس کن که نمی گیرم
به اميد عبثي دل بستن
تو بگو تا به كي،آخرتاچند
ازتنم جامه بر آرو بنوش
شهد سوزنده لبهایم را
تا يكي در عطشي درد آلود
بسر آرم همه شبهايم را
خوب دانم که مرا برده ز،یاد
من هم از دل بکنم بنیادش
باده اي ،اي كه ز من بي خبري
باده ای تا ببرم از یادش
شاید از روزنه چشمی شوخ
برق عشقی به دلش تاخته است؟
من اگر تازه و زيبا بودم
او زمن تازه تري ياقته است
شاید از کام زنی نوشیدست
گرمی وعطرنفسهای مرا
دل به داده و بردست زياد
عشق عصياني و زيباي مرا
گر تو دانی و جز این است بگو
پس چه شد نامه،چه شد پیغامش؟
خوب دانم كه مرا برده زياد
زآنكه شيرين شده از من كامش
منشین غافل و سنگین و خموش
زنی امشب ز تو میجوید کام
در تمناي تن و آغوشي است
تا نهد پاي هوس بر سر نام
عشق طوفانی بگذشته او
در دلش ناله کنان می میرد
چون غريقي است كه با دست نياز
دامن عشق تو را ميگيرد
دست پیش آرو در آغوش بگیر
این لبش ،این لب گرمش ای مرد
اين سر و سينه سوزنده او
اين تنش ،اين تن نرمش اي مرد
پنجره ای گشوده ام
از خویش به تو
پا گرفتی و بهانه ام شدی
پیله ای می تنم،
از آوازهایم،
گرد دستهایی که مرا پناه نمی شوند.
لبخند قربانیت می کنم،
_ بی حضور مزاحم گریه_
واژه برایت می پیچم،
در هاله جادویی شعر
آه !
آفتابگردانی را مانم
که به هر ساز تو میرقصد...

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|