همه حرفهای من |
من به مردي وفا نمودم او
پشت پا زد به عشق و اميدم
هر چه دادم به او حلالش باد
بجز آن دل كه مفت بخشيدم
دل من كودكي سبك سر بود
خود ندانم چگونه رامش كرد
او كه ميگفت دوستت دارم
پس چرا زهرغم به جانش كرد؟
اگر از شهد آتشين لب من
بوسه اي كرد و شد سرمست
حسرتم نيست زانكه اين لب را
بوسه هاي نداده بسيار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه هاي نگفته اي دارم
باز هم چون بتن كنم جامه
فتنه هاي نهفته اي دارم
باز هم مي توان به گيسويم
چنگي ازروي عشق ومستي زد
باز هم ميتوان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستي زد
باز هم دارم آنچه را كه شبي
ريختم چون شراب در كامش
دارم آن سينه را كه او مي گفت
تكيه گاهي است بحر آلامش
زآنچه دادم به او مرا غم نيست
حسرت واضطراب وماتم نيست
غير از آن دل كه پر نشد جايش
بخدا چيز ديگرم كم نيست
دگرم آرزوي عشقي نيست
بي دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز مي ناليد
كه هنوزم نظر به او باشد
او كه از من بريدو تركم كرد
پس چرا پس نداد آن دل را
واي بر من كه مفت بخشيدم
دل آشفته حال غافل را!!!
برفها
نشستند و آب شدند،
و اين شال گردن نيمه تمام ،
اين كلافهاي سردرگم ،
در حسرت دستهاي تو پوسيد،
چه سردم...!
وقتي بهار
بي تو خودش را ،
چون جعبه اي رنگ مسخره
عرضه ميكند!

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|