همه حرفهای من |
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه مي خواهم
بر حسرت دل دگر نيفزايم
آسايش بيكرانه مي خواهم
پابر سر دل نهاده ميگويم
بگذشتن از آن ستيزه خوخوشتر
يك بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشين او خوشتر
پنداشت اگر شبي به سرمستي
در بستر عشق او سحر كردم
شبهاي دگر كه رفته از عمرم
در دامن ديگران بسر كردم
ديگر نكنم ز روي ناداني
قرباني عشق او غرورم را
شايد كه چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را
آنكس كه مرا نشاط و مستي داد
آنكس كه مرا اميدو شادي بود
هر جا كه نشست بي تامل گفت:
"او يك زن ساده لوح عادي بود"
رو، پيش زني ببر غرورت را
كو عشق تورا به هيچ نشمارد
آن پيكر داغ دردمندت را
با مهر بروي سينه نفشارد
عشقي كه تورا نثار ره كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
شورنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو دربدر نمي گردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
در ظلمت آن اتاقك خاموش
بيچاره و منتظر نمي مانم
هر لحظه نظر به در نميدوزم
وان اه نهان به لب نمي رانم
اي زن كه دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو، مجو هرگز
او معني عشق را نميداند
راز دل خود به او مگو هرگز
بي ترانه و لبخندي
خواهم سوخت،
در بي ستارگي آسماني كه،
از هر سو به غروب مي رسد،
و تو،
پرنده كهكشان رويا هاي آفتابي ميشوي...
حالا بي خدافظي مي روم
تا ندانسته باشي
بي تو!
تا كدام سياره سوخته
خاكستر مي شوم!!!

من به مردي وفا نمودم او
پشت پا زد به عشق و اميدم
هر چه دادم به او حلالش باد
بجز آن دل كه مفت بخشيدم
دل من كودكي سبك سر بود
خود ندانم چگونه رامش كرد
او كه ميگفت دوستت دارم
پس چرا زهرغم به جانش كرد؟
اگر از شهد آتشين لب من
بوسه اي كرد و شد سرمست
حسرتم نيست زانكه اين لب را
بوسه هاي نداده بسيار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه هاي نگفته اي دارم
باز هم چون بتن كنم جامه
فتنه هاي نهفته اي دارم
باز هم مي توان به گيسويم
چنگي ازروي عشق ومستي زد
باز هم ميتوان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستي زد
باز هم دارم آنچه را كه شبي
ريختم چون شراب در كامش
دارم آن سينه را كه او مي گفت
تكيه گاهي است بحر آلامش
زآنچه دادم به او مرا غم نيست
حسرت واضطراب وماتم نيست
غير از آن دل كه پر نشد جايش
بخدا چيز ديگرم كم نيست
دگرم آرزوي عشقي نيست
بي دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز مي ناليد
كه هنوزم نظر به او باشد
او كه از من بريدو تركم كرد
پس چرا پس نداد آن دل را
واي بر من كه مفت بخشيدم
دل آشفته حال غافل را!!!
برفها
نشستند و آب شدند،
و اين شال گردن نيمه تمام ،
اين كلافهاي سردرگم ،
در حسرت دستهاي تو پوسيد،
چه سردم...!
وقتي بهار
بي تو خودش را ،
چون جعبه اي رنگ مسخره
عرضه ميكند!

باران ،
گريه آسمان بود بر من و تو
و تو
اي بهترين نقطه آغازين
مباد
پلكهايت را بر هم بزني
كه رعدو برق نيز
درخت پاييزي انديشه ام را بسوزاند
بگذار
همچنان بهار، گمشده ترين
براي من باشد.

اشكش چكيد و ديگرش آن آبرو نبود
از آب رفته هيچ نشاني بجو نبود
مژگان كشيد رشته به سوزن ولي چه سود
ديگر به چاك سينه مجال رفو نبود
ديگر شكسته بود دل و در ميان ما
صحبت بجز حكايت سنگ و سبو نبود
او بود در مقابل چشم ترم ولي
آوخ كه پيش چشم دلم ديگر او نبود
اشكش نمي مكيدم وبيمار عشق را
جز شربت بغض ديگري در گلو نبود
از گفتگو و يادجفا كردنم چه سود
او بود بيوفا و در اين گفتگو نبود
حيف از نثار گوهر اشك اي عروس بخت
با روي زشت زيور گوهر نكو نبود
ماهي كه مهربان نشد از ياد رفتني ست
عطري نماند از گل رنگين كه بو نبود
آزادگان به عشق خيانت نمي كنند
او را خصال مردم آزاده خو نبود

دل من باز گريست،
قلب من باز ترك خورد و شكست،
باز هنگام سفر بود و من
از چشمانت مي خواندم
كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد،
و از اين عشق گذر خواهي كرد،
ونخواهي فهميد،
بي تو اين باغ پر از پاييز است!

دگر از هر چه هست بي زارم
مثل ابر بهار مي بارم
برو اي آنكه بعد ديدارت
گره افتادست در كارم
پدرم با نگاه خود مي گفت:
لايق لاي جرز ديوارم
مادرم مدتي ست مي گريد
چون گمان ميكند كه بيمارم
يكنفر گفت خوب خواهم شد
به فراموشيت كه بسپارم
گفتم اي عشق اگر پس از اين
بدهي مثل قبل آزارم
به تمام حرمتت سوگند
روي قلبت گلوله مي كارم
به تو هر چند سخت مديونم
به خودم بيشتر بدهكارم
هر چه بر من گذشت حقم بود
من از اين بيشتر سزاوارم
تو گناهي نداري اي زيبا
مرگ بر من كه دوستت دارم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|