همه حرفهای من |
"به سفر خواهم رفت"
كلماتي كه ز لبهاي چو گل خندانت
آمدو قلب مرا سخت آزرد
قلب من در طپش است
لحظه يي مات شدم
لحظه ي تلخ وداع،هرگز از ياد نرفت
من تو را ميبينم
با لباني خندان
چمداني در دست، كوله باري بر پشت
من ولي در سينه دارم آهي سوزان
اشك من چون باران،ودودستم لرزان
تو به آيينه خود مينگري
من دو چشمم خيره
خيره بر جاده اي
كه قرار است تو فردا بروي
و سرانجام تو را با خود برد...
من فقط دست تكان مي دادم
غرق انديشه كه من
تا ابد از تو جدا خواهم بود....
يك روز سردو صاف زمستان بود
در آن اتاق خالي پر از عطر
آرام آمدي و نشستي
چون خيره در نگاه تو گشتم
آهسته چون حباب شكستي
من شرمناك ماندم و آنگاه
گلبرگ نسيم خند تو پژمرد
خواستم بگويم:
اما آن خواستن درون من افسرد
دست تو را فشردم و گفتي:
"فكرش مكن كه دستم گرم است
شايد توي كه سردي"
و آنگاه ديدي كه مات ماندم،
رفتي
رفتي و روزها سپري گشت
بي تو گريستم
بي تو گداختم
اينك من سرد نيستم
اينك اين عشق ضربه خورده عاصي
بيزار از آن دو لحظه ترديد
بيزار از آن دو لحظه شرم است
اي دور مانده از من
آيا هنوز دست تو گرم است؟
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
روز آخر تو بمن هديه دادي گل سرخ
و دو لبخند كه از غم پر بود
بين ما فاصله ساخت
آسمان ابري شد
سينه از داع فراق تو به سوزش افتاد
اشكم از گونه سرازير به پايين آمد
افسوس! آيا هنوز هم
گاهاي كاكتوس
پشت دريچهاي اتاق توست
آه!
اي روزهاي خاطره
اي كاكتوسها
آيا هنوز هم
ديوار كوچه آن خانه
از اشكهاي هر شبه من
نمناك مانده است؟
آيا هنوز هم
اميد من به معجزه خاك مانده است!
افسوس !گلهاي كاكتوس
شبي از شبترين شبها تو ماهم ميشوي آيا؟
تو تسليم تماشاي نگاهم ميشوي آيا؟
شبيه يك پرنده خيس از باران كه مي آيم
تو با دستان پر مهرت پناهم ميشوي آيا؟
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه ميداني
كنار خستگيها تكيه گاهم ميشوي آبا؟
نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري
تو تصحيح تمام اشتباهاتم ميشوي آبا؟
اگر بي روز و بي تقويم ماندم من
بوصل فصلهايت،سال و ماهم ميشوي آيا؟
شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگاهم ميشوي آيا؟
تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گر
و از خود تلخ ميپرسم تباهم ميشوي آيا؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|